سيد جلال الدين آشتيانى
427
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
كه امر كلى است مىگردند و انضمام كلى به كلى موجب تخصيص و تنوع و تضييق دائرهء كلى مىگردد و ليكن معانى مشخصه كلى را به تعين جزئى متعين مىنمايند . اين بود فرق بين جنس و فصل . نوع قهرا مركب از اين دو جهت مىباشد و تشخص آن بواسطهء عوارض شخصيه است و لا غير . عرض عام و عرض خاص خارج از ذات نوع و جنسند . عرض عام از خواص و لوازم جنس است و ملازم با حيوان مىباشد ، و عرض خاص از مختصات جزء لا حق بجنس يعنى فصل است . اوّل نظير مشى كه از خواص نفس حساسه و دوّم نظير ضحك . مبدئى كه مشى بدان قائم است ، شىء نام دارد و مبدئى كه ضحك به آن قائم است ضاحك است . مبدا هر دوى اين دو عرض جوهر است . بواسطهء آنكه جوهر مبدا انبعاث و ظهور جواهر مىباشد . كل ما بالعرض لا بدّ و ان ينتهى الى ما با لذات . ازآنجائىكه حيوان و ناطق بوجود واحد موجودند ، در وجود خارجى جميع اعراض چه خاصه و چه اعراض عامه منبعث از يك وجود واحدند ، اگر چه عقل بحسب تحليل و مفهوم ، مشى را از خواص حيوان مىداند ؛ « چون مشى نسبت به حيوان نوعى عرض خاص است » و ضحك را منبعث از ناطق مىداند ؛ ولى در خارج منبع انبعاث هر دو يك وجود است و منشأ ظهور اعراض وجود انسان است ، ولى بحسب اعتبار عقلى عرض عام بهمنزلهء فصل است نسبت به حيوان جنسى ، و عرض خاص فصل از براى نوع يا ناطق كه وجود خاص انسان است مىباشد ، و چون ناطق بر انسان بحمل مواطات صادق است ، مانع از اين نيست كه گفته شود آن موجودى كه نطق براى آن ثابت است ، ماهيت ديگرى است كه بواسطهء اتحاد وجودى بر انسان حمل مىشود . براى آنكه موضوع « انسان » و محمول « ناطق » متحدند ؛ چون بين موضوع و محمول بايد اتحاد باشد و مباين بر مباين حمل نمىشود و صدق مباين بر مباين از محالات بديهيه است و اتحاد در وجود در حمل اولى ذاتى ، مدخليت ندارد ؛ چون حمل بر ماهيت است نه وجود . اگر ملاك حمل اتحاد وجودى باشد و صرف اتحاد وجودى كافى از براى حمل باشد ، بايد حمل مركب بر اجزاء خود جائز باشد ، در حالتى كه حمل مركب مثل انسان بر